تبســـــــــم زندگی

لبخند زیبای و ملیح زندگــــــی مامان و بابا

قدم به قدم با تبسم در یک سال و یک ماهگی

تبسم من یک سال و یک ماهه شد. یک سال و یک ماهگیت مبارک دخترم در عین حال که خیلی زیبا و قشنگ و با مزه راه میری ولی در عین حال کارهای جدیدی هم انجام میدی که مامان باید چهار چشمی مراقب تو و حرکات تو باشد   جدیدا از روروک دوران بچگیت خودت به تنهایی بالا میری و گیر میفتی و شروع می کنی به غر غر کردن و التماس کردن تا نجاتت بدیم در حال جابه جا کردن اسباب و لوازم خونه تا واسه پیدا کردن یه خودکار ساعتها همه جا را بگردیم توی خونه ما کارها تقسیم وضایف شده مرتب کردن با مامان و ریخت و پاش و خرابکاری با تبسم این اسباب بازی های تبسم جانه که مامان مرتب کرده و تبسم در کمین 1 2........
1 دی 1393

روزها مادر و دختر

زمان زیادی به پایان فصل هزار رنگ پاییز..فصل زیبا و دوست داشتنی من و دخترکم.. باقی نمانده و روزها با شتاب و سرعت همیشگی در گذرند...روزهای کوتاه پاییزیمان که تا به خودمان بجنبیم به شب می رسند و تمام می شوند...روزهایی که اگر چه به ظاهر تکراری و شبیه همند..اما در واقعیت بی تکرارند و غیر قابل بازگشت..روزهایی دوست داشتنی در کناردخترک نوپای کنجکاوم ..که باید همه وجودم چشم باشد تا از شیطنت و خرابکاریهای شیرینش غافل نشوم..   فسقلی یک سال و یک  ماه و چند روزه  من حالا می تواند چند کلمه با معنی  بگوید..و بعضی از کلمات را هم طوطی وار برایمان تکرار کند.....بوسه های شیرین صدادارش بر روی گونه ام در دلم قند آب می کند و روزم را ...
29 آذر 1393

اندر احوالات شما در یک سالگی

دختر  کوچولو و نازم دیگه کامل راه  میره و واسه خودش خانومی شده و بهش میگم تبسم جون تلفن رو بیار واسم  دخمل واسم میاره و حسابی خانوم شده دیگه......... اتفاقاتی که در یک سالگی شما رخ داد از این قرار بود 19 آذر تولد بابا احمد عزیز شما هم خیلی کمک من کردی تا یه جشن کوچولو سه نفره بگیریم وقتی می خواستم کیک بپزم خوابیدی موقع تزیین کیک هم خوابیدی خب به این میگن کمک کردن دیگه؟     مشغول اسمارتیز خوردن       بعد از صرف کیک   تولد مبارک بابا احمد عزیز امیدوارم هزار ساله بشی و سایت بالای سر من و تبسم جونی باشه من وتبسم جان کادو پ...
24 آذر 1393

شیرین کاری های دخملی

سلام  به همه مامانای گل.امروز می خوام از شیرین کاریهای تبسم جون واستون بگم: دخمل یاد گرفته وقتی  کسی میاد خونمون و بعد بلند میشن تا برن خونه خودشون بدون اینکه ما ازش بخواهیم با مهمونمون خدا حافظی می کنه و دستش رو تکون می ده و بای بای می کنه.   وقتی بهش میگیم خوشگله بابا کیه؟  فوری دستش رو روی سینش میزاره و میگه ؟  من من من تازه اگه کسی بگه نه منم فوری ناراحت میشه و بلندتر میگه :  من  من  من   بهش می گیم پیشی چی میگه؟ میگه؟ مو مو مو بهش می گیم بابا کجاست؟ دستش رو میاره بالا و میگه: دفت دفت بهش می گیم تبسم بخند   بلند بلند می خنده ههه هه هه هه ...
17 آذر 1393

تبسم در تولد دایی رسول

سلام به همه 5 آذر تولد دایی رسول بود و تبسم خانم هم دعوت بودند چه مهمونی خوبی بود کلی به تبسم خوش گذشت مخصوصا  بادبادک بازی و بازی با امیر مهدی داداش زندایی موقع بریدن کیک و خوردن اسمارتیز های روی کیک شبه به یاد موندنی واسه تبسم شد     دخمله من با دیدن اسمارتیزهای روی کیک  ناخنک می زد و اسمارتیز ها رو می خورد و چقدر هم دوست داشت در حال ناخنک زدن دست دخملی به شمع های روشن می خو...
13 آذر 1393

ژله های من

امروز می خوام ژله هایی که به مناسبت های مختلف درست کردم نشونتون بدم امیدوارم خوشتون بیاد به سفارش مامان علی و حسین اسم هر کدوم رو هم می نویسم   ژله های تولد تبسم جان ژله رنگین کمان ژله تصویر و شطرنجی ژله بستنی ژله های جشن دندانی تبسم جان ژله بستنی ژله های عقیقه تبسم جان ژله فالوده ژله خورده شیشه و ژله های متفرقه ژله تزریقی   کیک ژله ای به مناسبت رویش چهارمین مروارید تبسم جان ژله ساده تولد دایی رسول ژله رنگین کمان   ...
8 آذر 1393

تولد تبسم جانم

بقیه مطالب در ادامه مطلب دنبال فرمایید.....   تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو  فوت کن که صد سال زنده باشی   بله تولد گل دختر  مامان هم بالاخره رسید و مامان بود یه دانه دختر و تولد و ما اولش می خواستیم 22 آبان تولد بگیریم من هم از دو ماه جلو تر تدارکات تولد رو درست می کردم . یه تولد با تم توت فرنگی........... کارت های دعوت هم 22 آبان زدیم ولی تبسم جان بیماری سختی گرفت . یه ویروس بد یک هفته بچم مریض بود . اولش استفراغ می کرد و هرچی می خورد بالا میومد یک روز تب کرد بعد هم اسهال .....خیلی روزهای بدی بود دختر شیطون ما که از در و دیوار بالا می رفت...
29 آبان 1393

شعر

یه روز و روزگاری        از میون آسمون       از روی رنگین کمون فرشته ای کوچولو          اومد توی خونمون اون هدیه خدا بود          چقدری پر بها بود گفتیم که بچمون باش         همراه خوبمون باش گفتش یه شرطی داره         هر چی باشه قبوله صبحا می رم به بازی          میون آسمونها  شبها میام پیشتون       یک وقت نمونید تنها وقتی که گریه کردیم       از دوریش غصه خوردیم فرشته بالشو کند       شد شبیه آدمها یه اس...
22 آبان 1393