تبســـــــــم زندگی

لبخند زیبای و ملیح زندگــــــی مامان و بابا

کارهای تبسم در 8 ماهگی

گل ناز مامان خیلی شیطون شدی 5 ماهت که بود سینه خیز رفتن رو شروع کردی الانم حرفه ای و با سرعت بالا سینه خیز میری. دیگه کسی به گرد پات نمیرسه. کافی فقط یکی بخوابه یا دراز بکشه چنان با سرعت خودتو بهش میرسونی و از سر و کولش بالا میری. از هر جا که میبینی ارتفاع داره بالا میری. از پشتی از میز از مامان از بابا ..... خیلی باید مراقبت باشم زیره مبلا و میز میری و چنان حال می کنی که نگو.....  دیروز دیدم خودتو از میز تلویدیون بالا بردت تا مهره بابا احمد رو برداری .... مهر  رو ازت گرفتم کنترل رو براشتی ..... دیگه غیر قابل کنترل شدی شبا واسه خودم سرسری میکنی دست میزنی وقتی هم می خوای بخوابی واسه خودت آواز می خونی  عاشق حمام و آ...
26 تير 1393

اولین مروارید

سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام می خوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش و بی صدا شدم جز کباب خورا بله عاقبت تبسم نازنین منم صاحب دندون شد دیروز عصر وقتی داشتم با فنجونش بهش آب می دادم یهو یه صدای تیک تیک شنیدم دقیق شدم دیدم بله گل مامان دندون در آورده مبارکت باشه عروسکم. تبسم جان دقیقا هفت ماه و نیمش که شد دندان درآورد.  دوم ماه رمضان سال 93 در تاریخ 10 تیرماه 93 بازم مبارکت باشه ملوسکم حالا در تدارکات جشن دندونی تبسم هستم ...
11 تير 1393

تبسم در چادگان

پنج شنبه عصر 5 تیر ماه 93 من و تبسم جون راهی چادگان شدیم     به همراه :بابا  احمد _ مامان فاطمه_بابا جان عباس_ دایی رسول_زندایی فاطمه_پدر و مادر و برادر زندایی (پدر زندایی یعنی آقای گرامی سرهنگ سپاه هستند و زحمت کشیدن و ویلای چادگان واسمون رزو کردن) دایی داوود دایی خودم_ زندایی مریم و دانیال ساعتای 7 بود که به شهر زیبای چادگان رسیدیم و در ورودی شهر چندتا عکس گرفتیم چه آب و هوای عالی داره خبری از گرمای تابستون نبود.... اینم چندتا عکس یادگاری از فضای زیبای شهر بهد هم ویلا را تحویل گرفتیم اینم چند تا غکس از ویلای قشنگمون و من ف...
9 تير 1393

کودک من

سلام .این پست رو واسه سپیده جون مدیریت محترم کودک من می نویسم. این هم عکسهای لباس ها و عرو سک های بافتنی تبسم جون. البته بافتن اینها کار من نیست کاره مامان خودم هست که جا داره از زحماتشون تشکر کنم. با سلیقه و مهارت زحمت بافتن رو انجام دادن .مبارک تبسم خانم هم باشه و در آینده بپوشه . این خرس صورتی رنگ و خانم کوچولو با لباس صورتی و عروس خانم و گوزن قهوه ای رنگ از ظبقه بالا خانم خانما که قرمز پوشیدن و بالرین  از طبقه پایین عروسکهای بافتنی هستن این پلنگ صورتی هم عروسک بافتنی هست این هم لباس بافتنی که تبسم جان 3ماهگی می پوشید اینم یه ژیله باقتنی اینم بلوز و شلوا...
8 تير 1393

اندر احوالات شما در 7 ماهگی

سلام . این پست رو واسه دختر نازم می نویسم تا وقتی بزرگ شد بدونه 7 ماهش که بوده چی می خورده چی کار می کرده. تقدیم با عشق به دخترم این عکس شماست در 7 ماهگی همیشه دوست داشتی به پهلو بخوابی ولی من صاف می خوابوندمت عاشق باب اسفنجی بودی با این عروسکت انس بیشتری داشتی اینم پماد ها و لوسیونهای هست که واست استفاده می کردم داروهایی که تا به حال مصرف کردی ویتامین آ.د و قطره آهن با مسواک انگشتی بعد از خوردن قطره آهن واست می زدم وقتی به دنیا اومدی پوشک مای بیبی واست استفاده می کردم تا 3 ماهگی بعد ماما گاهی هم مولفیکس شیشه های شیرت پستونک هات که اصلا...
4 تير 1393

روزهای بد

این چند روز مشغول رسیدگی به تبسمم تا خوب وزن بگیره.چیزای خوش مزه که باب میلش هست واسش درست میکنم حریره سوپ ستلاد الویه فرنی دسر های مختلف تا خوب دخترم وزن بگیره دکترش که میگفت ماله دندوناشه و هم گرمی هوا خدا یا به دخترمم کمک کن تا راحت دندون در بیاره .آمین ...
31 خرداد 1393

تبسم و گیره های سرش

دخمل ناز نازی من موهای قشنگش در آمده. لخت و خورمایی.مثل موهای مامانش .منم حالا که موهای قشنگش رشد کرده چند تا گیره سر متناسب با لباسش زدم به سره دخملی .قوربونش برم خیلی خوشگل شد . تبسم 27 خرداد ماه وارد ماه 7 میشه و باید ببرمش واسه قد و وزنش .خداراشکر این ماه خوب بود فقط کمی شکم دخمل بهم  ریز شد و مرتب کار میکرد.خدا راشکر تبسم و بابایی اینم تبسم و چهار دست و پا رفتنش ...
24 خرداد 1393

تبسم در هتل کوثر

سلام سلام صد تا سلام امروز 11 خرداد یکشنبه یه روز خوب واسه من و تبسم بود امروز قرار بود با دوستای کلاس بارداری بعد از 6 ماه همو ندیدن قرار بزاریم هتل کوثر با خوشحالی تمام ساعت 6:30 با تبسم اونجا بودم اولین نفر من و تبسم بودیم بعد هم آنیسای عزیز با مامانش آمد فاطمه جان بعد یوسف جان با مامانش و در آخر آقا کورش با مامانش چهار تا نی نی خوشگل و ناز که همشون متولد ابان 92 بودند. کورش 7 آبان- یوسف 12 آبان -آنبسا 16 آبان- و تبسم 27 ابان  یه جای با صفا و آرامش ..............با وجود  بچه های ما آرامش از اونجا رفت مخصوصا تبسم موقع خوابش زد زیره گریه ........مگه آروم میشد  با کمک مامان یسف روی پتوی آنیسا خوابش کردیم ...
16 خرداد 1393