تبسم جانتبسم جان، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

تبســـــــــم زندگی

خبر جدید تبسم در سی تی سنتر

امروز عصر من با یکی از دوست و همکارای بیمه اییم قرار داشتیم در سی تی سنتر با دایی رسول البته بانی این دیدار دایی رسول بود هم فال بود و هم تماشا و هم من بعد از چند سال روستم را میدیدم تبسم نازنین را هم بردیم  با کنجکاوی به اطرافش نگاه میکرد. دختر کنجکاو من   اونجا بغل باباییش یه خواب خوب هم رفت ما هم بستنی شکلاتی سفارش دادیم و تا تبسم خواب بود بستنی نوش جان کردیم   ...
16 خرداد 1393

تبسم و ماشینش

تبسم زندگی من وقتی 6 ماهش شد خیلی دوست داشت که تو رورواک خودش سواری کنه اولش بلد نبود و غرغر می کرد ولی بعد یاد گرفت این شما و تبسم گاهی هم شروع به غر زدن میکنه و من بلندش میکنم. با آهنگ کیتش خیلی حال میکنه و شروع به بلند بلند خندیدن میکنه.......... دخمل نازز نازی من هوا هم که گرم شده یه روز در میان باهم دوش میگیریم عاشق آب بازی و حمام و خیس شدن و این جور چیزا هستش کیف میکنه که آب بازی میکنه     ...
16 خرداد 1393

تبسم و سفر به گلپایگان

سوم خرداد ماه 93 من و بابا احمد و تبسم و بابا عباس و مامانی به سمت گلپایگان رهسپار شدیم. گلپایگان یه جای زیبا و خوش آب و هوا به نام کوچری دارد که در کنار سد واقع شده به همراه علی آقا و عزیز و آقاجان و امیر عباس و خاله مریم  صبح زود حرکت کردیم.  جای همه خالی خیلی زیبا و قشنگ بود ناهار هم جوحه کباب خوردیم که علی آقا و خاله مریم خیلی زحمت کشیدند. دستشون درد نکنه خاله مریم در حال  درست کردن سالاد امیر عباس هم در حال کمک کردن به بابا علی برای کباب جوجه ها تبسم در آغوش مامان مهدیه تبسم و مامانی و عزیز جون تبسم ماما فلطمه اینم یه عکس عاشق...
11 خرداد 1393

6 ماهگی تبسم جان

امروز 26 جمعه بود و فرداش هم شما 6 ماهت میشد و باید واکسن بزنی وای از این واکسنها........... به خاطر همین امروز قرار شد یه جشن کوچولو توی پارک ترتیب بدیم ولی هوا بارونی بود منم تمام وسایل پیک نیک رو آماده کردم و خیلی بارون اومده بود تمام زمینای توی پارک خیس بودند و مجبور شدیم توی خونه خودمون بگیریم. منم واسه اینکه دلم نسوزه که این همه وسیله آماده کردیم ولی استفاده نکردیم حصیر و کف خونخ پهن کردم و نشستیم روی حصیر جاتون خالی کیک پخته بودم با طعم موز و تزیین موز که خیلی خوش مزه شده بود مهمانانی که زحمت کشیدند و آمدند:بابا عباس . مامان فاطمه.دایی رسول و زندایی چون عمع زهرا واسه مهمونی شیر اومده بود خونه بابا محمود اونا دیگه نیومدند ولی سهم...
11 خرداد 1393

شیرین کاری تبسم در 5 ماهگی

سلام دختر گلم که کم کم داره بزرگ و بزرگتر میشه.و کارهای قشنگش واسه مامان و بابا هی بیشتر و بیشتر میشه.مثلا یکی از این کارا چهار دسته و پا شدن دخملی که با چه سرعتی .....جیک ثانیه می تابه یا انگشت پا هاشو میکنه توی دهنش.........چقدر هم حرفیی اول پاهاشو میبینه و بعد هم ................. ملاحضه کردید                   ...
10 خرداد 1393